http://youtu.be/ChRWE-c1dRI
سلام دوستان عزیز و گران ارج، ویب لوگ من پنج ساله شد در این مدت از فیض این ویب لوگ با دوستان زیادی معرفی شدم از تمام دوستان که در این مدت نگه رنجه کردند و اینجا بودندابراز امتنان و سپاس مینمایم و یک غزل واره راکه نا پدید نام دارد از دفتر حدیث غربت خدمت تان می نویسم. نا پدید از ما نهفته گشته بگو کی شوی پدید؟ ای شهسوار گلشن بو کی شوی پدید؟ ماییم در غیاب تو یک فصل انتظار ماندیم از نما و نمو کی شوی پدید؟ تو نآمدی چه شکوه کنم غافلی ز ما فکری به جای وعده بجو کی شوی پدید؟ امشــــــب بدیده گان ترم غم بود نهان زین بیش رو کنم به چه سو کی شوی پدید؟ تا آنکه یک طواف رخت میشود نصیب گشتیم دور جام و سبو کی شوی پدید؟ ای عشق پاگریز ز بس گفتمت بیا شد صد هزار پاره گلو کی شوی پدید؟ نام تو نام دار ترین واژه بهر من ای عشق جاودان و نکو کی شوی پدید؟ برای علاقمندان موسیقی اصیل شرق یک پارچه سیتار که توسط دوست نهایت ارزشمندم پندت سوب روتو روی چودری نواخته شده است نشانی میدهم برگ سبز تحفهء درویش،این ویدیو را در لینک ذیل ببینید.
سال ۲۰۰۷ میلادی را یونسکو به نام مولانا جلال الدین محمد بلخی نام گذاری نموده است بدین سلسله در افغانستان زادگاه مولانا از مقام مولانا تجلیل می شود من شعر واره ای در وصف حضرت مولانا سروده بودم جهت خوانش در کنگرهء مولانا به دوست خوبم ادریس قطره در کابل فرستادم سرنوشت آن را هنوز نمی دانم ولی اینجا خدمت شما عزیزان آنرا نیز می نویسم.
مولانای ما
ســــاقی روح وروان ،هست مولانای ما
تازمان است و مکان، هســــــت مولانای ما
جام روحانی به دست،بود از عشق مست مست
نشهء چرخنده گان، هست مـــولانای ما
آن غلام آفتاب، پیشوای شیخ وشاب
مشعل وارستـگان هست مولانای ما
دانش او عاشقی، بینش او همـــــدلی
تاجدار عارفان هست مولانای ما
تا اسیر عشق شداز جهان وارسته گشت
از محبت جاودان هســـــــــت مولانای ما
عــــارف کا ملترین شاعر والا ترین
در میان عاشقان هست مولانای ما
هم اسیر عاشقی هم سفیر عاشقی
شهر جان را پاسبان هست مولانای ما
از نیستان بود نی در تغزل بود مــــــی
در سخاوت آسمـــان هست مولا نای ما
دیده ها روشن نمود زندگی گلشن نمود
شمس و خورشید نهان هست مولانای ما
عاشق چرخند ه یی،مشعل تابنده یی
شحنۀآوارگــان ، هست مولانای ما
نردبان آســــــمان در کف بخشنده اش
در چکاد کهکشان، هست مولانای ما
قهرمان بیخودی ، ترجمان همدلی
ساقی میخوارگان هست مولانای ما
از ربابش میرسید لحن و آواز بهشت
بلبل خنیاگران هست مولانای ما
بلخ را فرزند او عشق را پیوند او
وان نی شوریده جان هست مولانای ما
واژه را چرخاند او تا سخن شد دلپذیر
نغمه پــــرداز بیان ،هست مولانای ما
خارج از مرز و زبان این جلال الدین عیان
ســـــــــرور دلدادگان ،هست مولانای ما
زیب دین مصطفی در دو گیتی برملا
حرف حق را پاسبان هست مولانای ما
بی صدای شعر او لحظه ها هیچ اند هیچ
صاحـــــــــب گنج عیان هست مولانای ما
از منیر نا توان این سخن ها شد بیان
رهبر این بی زبان هست مولانای مـا
13منیر سپاس مارچ سال 2007 میلادی شهر اشتوگارت المان
تحویل خانهء غم شد به غم تحویل خانه قلب زارم ای فلک هر چه داری کن روانه انتظارم ای فلک آهن جانم خمیر نرم کردی میبری از منش تحریر غم کن تابدارم ای فلک مینمایی باغ گلها میفرستی خار ها رنگ تزویرت من آخرفاشدارم ای فلک کرده ای دنیا شهید نفرت و وحشت بسی بیشتر کشت محبت گشته کارم ای فلک میدهم وام فریبت ،از تولد تا کنون ناله ها زین قرض بر لب آه بارم ای فلک چهره های شاد بینم قلبها مملو ز یاس هر که غم مستور دارد رشک دارم ای فلک هر قدم اعدام باشد دلشکستن های تو گویی بهر داربستن چوب دارم ای فلک کرده ای انسانیت را ساکن هر کوی درد از خموشی ها چه گویم،پر ز عارم ای فلک
ساغر گل
نسیم باشد کنون خنیاگر گل
زمین باشد برایم ساغر گل
من از مســــــتی دنیا بیدماغم
که بیخود گشته ام از عنبر گل
عروس کاینات
رسیــــــده باز بانوی بهاران
عــــــروس کاینات باغ یزدان
شگوفه این غزل با شاخه خواند
به زیبایی ندارد هیچ همسان
لحن لحظه ها
طراوت در طراوت در طراوت
زمین و آسمــــــان دارد تلاوت
به لحن لحظه ها مارا رســـاند
که اکنون زندگی باشــد حلاوت
بهار دوست
اگر مرغی غزل خوان بهار است
برای خویش خواهان بهاراست
ز بلبل با وفاتر این دل ماســــت
که او پیوسته قربان بهار اســت
گویایی تصویر
شگوفایی به لب دارد بهاران
پیام دســــت رب دارد بهاران
نباشد جای حیرت یا تعجب
از آن جنت نسب دارد بهاران
27.3.2007
بر همه عزیزانیکه اینجا قدم رنجه می کنند سال نو ۱۳۸۶ خورشیدی و بهار نو راصمیمانه تهنیت عرض میکنم و سال مملو از خوشی های گیتی را برای شان از دربار آفریدگارمان استدعا میکنم
فصل شگوفایی
فصل شگوفایی شد پنجره را باز کن
بانگ پرســـتو شنو زمزمه آغاز کن
دامن صحرا و کوه فرش شقایق گرفت
گامی به شوق نگه سوی چمن باز کن
دل بگشا تا مشــــــام بوی گلستان دهد
نقش تماشــــا گزین دیده به پرواز کن
نسیه به زاهد فروش سود دمی نقد گیر
یار ببر باده نـــوش میکده انداز کن
گیتی به پا کــــرده است جشن تولد توهم
شور به سر محفلش، مست وطربساز کن
خلد برین شـــــــــد زمین باز چو سال دگر
عشــــــــــق نگارنده را همدل و همراز کن
دل درویش
به سان گوهر ناب است دلی که درویش است
صدای مست مدامش چه عاری از نیش است
دلم چــــــــو یوسف زیبا تپید و تنهــــــــا ماند
به چاه تیره سینه ، چو رانده از خویش است
نهاد خویش عیان کــــــــــــن سپاه باران شو
بخوان سرود سخاوت به هرچه در پیش است!
به قدر همت خود هر که مهر می بخشــــد
پسندو شـــــکر بفرما مگو کم و بیش است!
به شهر صخره رسیدم به قله های بلند
نه داغ بستر لاله نه بوی آویش اســـت
وباد دره از آنــــــرو شیرین به گوش آید
که تا هنوز به کوه ها طنین صد تیش است
دامن سکوت پیوسته درد عاشقیت ماجرا کند یاد تو زخم خاطره ها را دوا کند از نور افتاب نهان کن تو چهره ات قیمت فـــــروشی بیشترت دلربا کند دیریست نآمدی و نپرسیدی ام ز حال از ناله پیش سوز جگر را صدا کند روزی اگر زیاد تو غفلت کنم به سر قلبم به حـــــق زندگی من چها کند! چندیست از غم تو به خود برده ام پناه چون دامــــن سکوت امیدم رسا کند

همنفسی
اسـیر نرده بُغض است نــــای هم نفسی
زمانه ایست که لنگ است پای هم نفسی
به چشم خلق صد افسوس ناهمی گهر است
و بــــــود چون خـس دریا بهای هم نفسی
زبسکه غرق خیالات رشد خود شده ایم
به گوش ما که نیاید صدای هم نفسی
ز ذره های هـــــوا این طنین همیگذرد
زدست وحشت این قوم، وای هم نفسی
میان کوچه هســــــتی درون باغ نفس
ببین چه خالی خالیست جای هم نفسی!
هزار سینه بجویی میان خلق خـــدا
نیابی اهل دل و یک گدای هم نفسی
دکان مردم دنیا بُوَد چــــــــه مالامال
بدانکه هر چه فروشد سوای هم نفسی
ز دود تلخ عداوت زمانه زهری شد
فتاده در بر سم ها هوای هم نفسی
دل شکسته ی انسانیت مریض شده
فقط شفاش بـــدارد دوای هم نفسی
خدایی سینه به دار است از تفرق ها
شده حریم مصیبت فضای هم نفسی
مطالب قدیمی تر »
